سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
159
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
پس گرفتند و فرمود : « اين مال همه مسلمانهاست ! » ( 1 ) قرشى با همين اسناد از قاسم و او از ابن خطّاب به نقل از حسن ، از قول عمرو بن يحيى ، از قنبر نقل كرده ، مىگويد : مشكهايى از عسل به بيت المال مىآوردند حسن بن على به من گفت : « قنبر ! برو از آن مشكهاى عسل به مقدارى كه از بيت المال سهم من است بياور كه مهمانى بر من وارد شده و چيزى براى پذيرايى او ندارم ، موقعى كه امير المؤمنين عسلها را تقسيم كرد از سهم من همان مقدار را بردار و به بيت المال بازگردان » قنبر آمد و از يك مشك به مقدار يك رطل « 1 » عسل برداشت ، على ( ع ) آمد نگاهى به آن مشك كرد ، ديد كم شده است ، فرمود : « قنبر ! واى بر تو اين عسل چه شد ؟ » قنبر شروع كرد به بيان علت كم شدن عسل ، على ( ع ) پس از شنيدن سخن قنبر فرمود : « به خدا سوگند كه بايد به من راست بگويى ! » قنبر حقيقت را گفت : على ( ع ) بشدّت خشمگين شد و فرمود : « حسن را نزد من حاضر كنيد » ( 2 ) حسن ( ع ) آمد و روى پاهاى على افتاد و عرض كرد : « به حق عمويم جعفر طيّار ! - على را وقتى به حق جعفر مىخواندند خشمش فرو مىنشست - » فرمود : « چه باعث شد كه تو پيش از تقسيم ، از عسل مسلمانان بردارى ؟ » عرض كرد : « آيا من هيچ حقى در آنها ندارم ؟ » فرمود : « چرا ، ولى تو چگونه پيش از همهء مسلمانان به خود اجازه دادى كه از آنها استفاده كنى ؟ هان به خدا سوگند اگر نبود كه ديدم رسول خدا ( ص ) دندانهاى تو را مىبوسد تو را مىزدم » اكنون بپاخيز و برو عوض آن را بخر و روى عسلها بريز » و حسن ( ع ) چنان كرد و على ( ع ) آنها را بين مسلمين تقسيم كرد و بشدّت گريست ( 3 ) سپس عرض كرد : « خدايا از حسن درگذر زيرا كه او ندانست و ما با رسول خدا بوديم در جنگها ؛ برادران ، پدران ، عموها و اقوام خود را مىكشتيم و از اين كار هدفى جز رضاى خدا نداشتيم ، و در ميان ما كسى بود كه خدا و پيامبر را بر جان خودش مقدم مىداشت و چون خداوند صداقت ما را ديد بر دشمنان ما شكست و خوارى ، و بر ما نصر و پيروزى را فرو فرستاد تا اين كه دين اسلام استوار و منتشر شد . به خدا سوگند كه اگر رفتار ما آن روز ، مثل رفتار شما بود ( در پيكار با دشمن سهل انگار بوديم ) نه ستون دين برپا مىشد و نه شاخهء درخت ايمان سرسبز مىگرديد و سوگند به خدا
--> ( 1 ) رطل 2564 گرم يا 84 مثقال .